افسانه ی مادر به مهرش نوشت افسانه ای نخوردم غروب عصرانه ای دل آسوده نیست در جای خود بدیدم عصای مادرم را گوشهای کسی خواند این افسانه را عصایی گرفتی به دست برادر نشانی کنار خواهرم تو پیوند اعضای هر خانهای نباشی به دیدار هم کی رویم خطایی کنم عزیزم خطاب میکنی مرا با عصایت عتاب میکنی به یاد آورم جملهات مکن کودکم اشتباه میکنی چراوقت شام سهم خود را به ما میدهی خودت نان خالی میخوری بگویند پیران و کودکان به منزل کشانند رزق و نان چو هستی بروید چنین دانهای
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی