قاب روز شب که می رود غم نمی رود تا حضور نورتابشی زنور،شد سحر پدیدوقت جنب و جوش می رسدنوید ،رزق نو رسیدخالق جهان سفره می کشدبا صلاح خویش نزد بندگان باغبان به باغپونه می نهد بر حلیم داغ کاسبان پاک حجره می روندکارمندپیر، اولست وپیش بعدازو ولی کارگر رود کارگاه خویشکودکی زرنگ میبرد به دشت دسته های گاو ،گله های میش میرسدبه گوش خنده ازسروش میکشد به کول ،در هوای داغ بار خانه را کارگر به دوش بین شاخ و برگ هر پرنده ای میزند برون دانه می برد سوی جوجه هامیخرم گران، نان و لوبیاسوی خانه امتوسنی سپید می
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
خواستگاری سمت خانه می رود،در میان کوچه ناگهاندختری خریده میوه از دکانمیکشد به رخ عشوه های ماهرانه ای چادرش گزیده با لبان از کنار او گذشتبرق چشم او ،میشود لهیب عشقدر دلش نشست ، خواب را ز اوگرفت گوش میدهد ترانههای عاشقانه راعطروعود میزند به خویش،میکشد اتو لباس را ،دست میکشد به ریشبا پدرومادرش ،سمت کوی یار میروددرگشوده شد کیک وگل به دست ،گوشه ای نشست خسته از رکود،راز دل گشود روبروی هم نشستهاند حاضران دلبر خجالتی چای میبرد زیر چشم خیره میشود به اوقطرهای عرق نشسته بر جبین لرزههای دست، میر
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
هنگامه ی دیدار است آیینهای است دستم ،جادوی خود بدیدمرنگی سپید و روشن، بر موی خود بدیدمرفتم دمی نشینم، تنها به بوستانیناگاه بعد عمری، مه روی خود بدیدم حالا به وقت پیری، بی کستر از اسیری انگار در سرابی ،مینوی خود بدیدم بعد از سلام و رخصت، بنشسته در کنارمرنگم پریده، او را پهلوی خود بدیدمنزدیک او نشستم، میگفت و میشنیدماقبال و بخت خوش را ،همسوی خود بدیدمزیباست چون غزالی، هنگام بیقراریبر چشم گر نشیند، زیلوی خود بدیدمتار است دیدگانم، دردی به استخوانمنیروی تازهای در، بازوی خود بدیدمشب بود و وقت رف
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
راهی که رفته بودم محتاج نان خوردن یک بنده زاده بودمسخت است روزگارش، اندرز داده بودم روزی جوان خامی، بادوستان جیبی در چالهای زمانی، با سر فتاده بودم از درس و کار و کوشش، غافل شود محصل کج میشود مسیرش، چون من که ساده بودم پرسم تو را سوالی، تا نصف شب کجایی همچون تو پیش ترها ،، شبها به جاده بودم درست چرا نخوانی محصول زندگانی در کودکی کتابم ،بر گل نهاده بودم بگذشت عمر ما چون، یک پلک چشم کوته افسوس میخورم چون، سست از اراده بودم چون حرفهای ندارم، بیدخل و کسب و کارم غیر از به دل نشستن، بی استفاده ب
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
اعتراف ارابه ای به زور،جنازه را به گورتنی به روی دست میبرندهرچه بود در سرم، هرچه بود باورممیپرد عجیب،میشود پدیدخانه ای ز خاک ،خالیست زنوربی درنگ در فضای تنگبدون تازیانه، ترکهای به سر، تسمهای به تنز خوف قبر هرچه کرده ام به روی خاکبدون لحظهای درنگاعتراف میکنمروی خاک آوردخالقم مراهرچه خورده ام وبرده ام به نارواپس دهم به صاحبش حق رسید به داد،میپرم زخوابمی شوم مجاباعتراف میکنمکاش هرکه خورده ،مال ناروا بی شکنجهگر در شکنجهگاهپس دهد به صاحبش هرکه برده سو،زچشم مادرییک پدر خجل نمود،نزدکودکشاعترا
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
هر چند دور از ما در انتظار یک عمرچون نقطه فرض جانا پهلوی یار یک عمر چون سایه سرو راهی همراه او به هر جاای مهر خوبرویی اندوهبار یک عمر از اختیار لافی یک عمر دور از فیضچون شمع اشک و آهی بی اختیار یک عمر باران غم ببارد از توده ابر هر آنهر لحظه غم ببارد گر غمگسار یک عمر هر چند بی حضیضی گیری تو اوج ای جانتن بی روان خاکی گر بی قرار یک عمر گر پیر دهر اما سرشار از جوانیچون کوه سرو قایم لیل و نهار یک عمر یادی کنی ز مشهد از بارگاه سلطانتربت طلب ز شاهی شد شهسوار یک عمر ولی اله بایبوردی1405/04/17
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
فریاد خاموش آهی کشد پیاپی، بلواست در جهانش خنجر رسیده گویا ،تا مغز استخوانش خیزد زبانههایی، سوزندهتر ز آتش نور از قمر نتابد، ما بین اخترانش بغضی است در گلویش، هرگز به کس نگوید حرفی رسد به ذهنش، تردید در بیانش قلبی چو برف و کوهی از حرف اندرونش قفلی نهاده بر لب، زنجیر بر لبانش در زیر چرخ دنیا، له گشته دست و پایش آتشفشان خشمی ،در عمق دیدگانش انگشت میفشارد ،لب میگزد به سختی سر خورده است و ناگه برخاست از مکانش باری ثقیل و مشکل، بر دوش میکشاند فریادهای صامت، میکاهد از توانش ریگی نبوده هرگز ،ما
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
نقش باغبان باغبانی نوگلی پرورده بود جوی آبی پای ساقش برده بود مثل بابا میکند با گل وداعبهر کاری ترک باغش کرده بود چون بسوزد غنچهها را آفتاب ،سایه ساری بر سرش آورده بودمیسپارد شاخه گل را دست بیدبرگ نو از نور تیز آزرده بود مینوردد باغ را بادی شدیدبید تنها از کمر تا خورده بودشاخهای از بید کج درهم شکستدیده میشد چون حصار از نرده بود رهگذر بر صحنه حاضر گشته زوداز صدا جمعیتی جا خورده بودتا نشیند گردوخاک از التهاب،گل چو دید افتادنش پژمرده بود هر که باشد بیپدر بیسایه است،میپلاسد لاشه گر بی گرده
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
آبگیر غروبی که ابرخوب باریده بودآب درچاله ،گیرافتاده بودخورشید فردای آن روز برچاله نور تابیده بوددر فضا موج می زند نوعی شعورچمنزارسبز با آب ایستادهگره خورده پودشبی عکس ماه دربرکه بودبرکه با ماه نجواکرده بودهمین جلوه ها برکه رادلربا کرده بودشهابی زبالابارهاصحنه را،تماشا کرده بودبرکه ی پرزنور،کنارش درخت کهورشهاب را غرق رویا کرده بود دل ازآسمان کند،خوددر برکه افکندموج بربرکه افتادسپس ازتلاطم نشستماه در برکه بودشهاب با ماه وبرکه همسایه بودبرکه از این تقارن کمی،شکه بود شهابی که روزی بربام دنیا لم د
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
سیمای سعادت مه رخ ناز و عشوهگر، تار شبم سحر کند کشته مرا کرشمه اش، تاج ظفر به سر کند قول و قرار مینهد پا به فرار مینهد بار دگر چو اختری، شب به دلم گذر کند خواب پریده از سرم، لب به غذا نمیزنم عکس رخش مقابلم ،کام مرا شکر کندرونق منزلم شود، گر بدهد رضایتی پاسخ مثبتی دهد، کوشش دل اثر کند شب ز قضا نمیخورد تا برسم کنار او سفره اگر کشیده شد، زود مرا خبر کندکلبه ز خنده اش شود ،کاخ مجللی ،ولیهم برود سگرمه اش،کاخ مرا کپر کندوفق مراد و میل او، هرچه کنم نمیشود قطع گلایه کرد و از رنجش من حذر کندبهر
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی