خرید بک لینک
قاب روز شب که می رود غم نمی رود تا حضور نورتابشی زنور،شد سحر پدیدوقت جنب و جوش می رسدنوید ،رزق نو رسیدخالق جهان سفره‌ می کشدبا صلاح خویش نزد بندگان باغبان به باغپونه می نهد بر حلیم داغ کاسبان پاک حجره می روندکارمندپیر، اولست وپیش بعدازو ولی کارگر رود کارگاه خویشکودکی زرنگ میبرد به دشت دسته های گاو ،گله های میش میرسدبه گوش خنده ازسروش می‌کشد به کول ،در هوای داغ بار خانه را کارگر به دوش بین شاخ و برگ هر پرنده ای میزند برون دانه می برد سوی جوجه هامیخرم گران، نان و لوبیاسوی خانه امتوسنی سپید می‌ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 1:50

خواستگاری سمت خانه می رود،در میان کوچه ناگهاندختری خریده میوه از دکانمیکشد به رخ عشوه های ماهرانه ای چادرش گزیده با لبان از کنار او گذشتبرق چشم او ،میشود لهیب عشقدر دلش نشست ، خواب را ز اوگرفت گوش می‌دهد ترانه‌های عاشقانه راعطروعود میزند به خویش،میکشد اتو لباس را ،دست میکشد به ریشبا پدرومادرش ،سمت کوی یار می‌روددرگشوده شد کیک وگل به دست ،گوشه ای نشست خسته از رکود،راز دل گشود روبروی هم نشسته‌اند حاضران دلبر خجالتی چای میبرد زیر چشم خیره می‌شود به اوقطره‌ای عرق نشسته بر جبین لرزه‌های دست، می‌رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 1:50

هنگامه ی دیدار است آیینه‌ای است دستم ،جادوی خود بدیدمرنگی سپید و روشن، بر موی خود بدیدمرفتم دمی نشینم، تنها به بوستانیناگاه بعد عمری، مه روی خود بدیدم حالا به وقت پیری، بی کس‌تر از اسیری انگار در سرابی ،مینوی خود بدیدم بعد از سلام و رخصت، بنشسته در کنارمرنگم پریده، او را پهلوی خود بدیدمنزدیک او نشستم، می‌گفت و می‌شنیدماقبال و بخت خوش را ،همسوی خود بدیدمزیباست چون غزالی، هنگام بی‌قراریبر چشم گر نشیند، زیلوی خود بدیدمتار است دیدگانم، دردی به استخوانمنیروی تازه‌ای در، بازوی خود بدیدمشب بود و وقت رفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 1:50

راهی که رفته بودم محتاج نان خوردن یک بنده زاده بودمسخت است روزگارش، اندرز داده بودم روزی جوان خامی، بادوستان جیبی در چاله‌ای زمانی، با سر فتاده بودم از درس و کار و کوشش، غافل شود محصل کج می‌شود مسیرش، چون من که ساده بودم پرسم تو را سوالی، تا نصف شب کجایی همچون تو پیش ترها ،، شب‌ها به جاده بودم درست چرا نخوانی محصول زندگانی در کودکی کتابم ،بر گل نهاده بودم بگذشت عمر ما چون، یک پلک چشم کوته افسوس می‌خورم چون، سست از اراده بودم چون حرفه‌ای ندارم، بی‌دخل و کسب و کارم غیر از به دل نشستن، بی استفاده بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 1:50

اعتراف ارابه ای به زور،جنازه را به گورتنی به روی دست میبرندهرچه بود در سرم، هرچه بود باورممی‌پرد عجیب،می‌شود پدیدخانه ای ز خاک ،خالیست زنوربی درنگ در فضای تنگبدون تازیانه، ترکه‌ای به سر، تسمه‌ای به تنز خوف قبر هرچه کرده ام به روی خاکبدون لحظه‌ای درنگاعتراف می‌کنمروی خاک آوردخالقم مراهرچه خورده ام وبرده ام به نارواپس دهم به صاحبش حق رسید به داد،می‌پرم زخوابمی شوم مجاباعتراف می‌کنمکاش هرکه خورده ،مال ناروا بی شکنجه‌گر در شکنجه‌گاهپس دهد به صاحبش هرکه برده سو،زچشم مادرییک پدر خجل نمود،نزدکودکشاعتراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 1:50

هر چند دور از ما در انتظار یک عمرچون نقطه فرض جانا پهلوی یار یک عمر چون سایه سرو راهی همراه او به هر جاای مهر خوبرویی اندوهبار یک عمر از اختیار لافی یک عمر دور از فیضچون شمع اشک و آهی بی اختیار یک عمر باران غم ببارد از توده ابر هر آنهر لحظه غم ببارد گر غمگسار یک عمر هر چند بی حضیضی گیری تو اوج ای جانتن بی روان خاکی گر بی قرار یک عمر گر پیر دهر اما سرشار از جوانیچون کوه سرو قایم لیل و نهار یک عمر یادی کنی ز مشهد از بارگاه سلطانتربت طلب ز شاهی شد شهسوار یک عمر ولی اله بایبوردی1405/04/17 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 1:50

فریاد خاموش آهی کشد پیاپی، بلواست در جهانش خنجر رسیده گویا ،تا مغز استخوانش خیزد زبانه‌هایی، سوزنده‌تر ز آتش نور از قمر نتابد، ما بین اخترانش بغضی است در گلویش، هرگز به کس نگوید حرفی رسد به ذهنش، تردید در بیانش قلبی چو برف و کوهی از حرف اندرونش قفلی نهاده بر لب، زنجیر بر لبانش در زیر چرخ دنیا، له گشته دست و پایش آتشفشان خشمی ،در عمق دیدگانش انگشت می‌فشارد ،لب می‌گزد به سختی سر خورده است و ناگه برخاست از مکانش باری ثقیل و مشکل، بر دوش می‌کشاند فریادهای صامت، می‌کاهد از توانش ریگی نبوده هرگز ،ما ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 1:50

نقش باغبان باغبانی نوگلی پرورده بود جوی آبی پای ساقش برده بود مثل بابا می‌کند با گل وداعبهر کاری ترک باغش کرده بود چون بسوزد غنچه‌ها را آفتاب ،سایه ساری بر سرش آورده بودمی‌سپارد شاخه گل را دست بیدبرگ نو از نور تیز آزرده بود می‌نوردد باغ را بادی شدیدبید تنها از کمر تا خورده بودشاخه‌ای از بید کج درهم شکستدیده می‌شد چون حصار از نرده بود رهگذر بر صحنه حاضر گشته زوداز صدا جمعیتی جا خورده بودتا نشیند گردوخاک از التهاب،گل چو دید افتادنش پژمرده بود هر که باشد بی‌پدر بی‌سایه است،می‌پلاسد لاشه گر بی گردهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 1:50

آبگیر غروبی که ابرخوب باریده بودآب درچاله ،گیرافتاده بودخورشید فردای آن روز برچاله نور تابیده بوددر فضا موج می زند نوعی شعورچمنزارسبز با آب ایستادهگره خورده پودشبی عکس ماه دربرکه بودبرکه با ماه نجواکرده بودهمین جلوه ها برکه رادلربا کرده بودشهابی زبالابارهاصحنه را،تماشا کرده بودبرکه ی پرزنور،کنارش درخت کهورشهاب را غرق رویا کرده بود دل ازآسمان کند،خوددر برکه افکندموج بربرکه افتادسپس ازتلاطم نشستماه در برکه بودشهاب با ماه وبرکه همسایه بودبرکه از این تقارن کمی،شکه بود شهابی که روزی بربام دنیا لم دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 1:50

سیمای سعادت مه رخ ناز و عشوه‌گر، تار شبم سحر کند کشته مرا کرشمه اش، تاج ظفر به سر کند قول و قرار می‌نهد پا به فرار می‌نهد بار دگر چو اختری، شب به دلم گذر کند خواب پریده از سرم، لب به غذا نمی‌زنم عکس رخش مقابلم ،کام مرا شکر کندرونق منزلم شود، گر بدهد رضایتی پاسخ مثبتی دهد، کوشش دل اثر کند شب ز قضا نمی‌خورد تا برسم کنار او سفره اگر کشیده شد، زود مرا خبر کندکلبه ز خنده اش شود ،کاخ مجللی ،ولیهم برود سگرمه اش،کاخ مرا کپر کندوفق مراد و میل او، هرچه کنم نمی‌شود قطع گلایه کرد و از رنجش من حذر کندبهرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 1:50

زخیرکوچه درگذرمیروم دیگر چون به من گفتی بیاثر بوده آنچه تا حال بودبرنمیگردم خستهام دیگر راه برگشتم پر خطر گشته چون نمیگردی مهربان دیگر مهربان با من چون نمیگردی نگران دیگربرنمیگردم زین سفر اصلأ میروم در ره زین گذر دیگر تاشودباور رفته ام دیگر اسم من باشد چون خیال دیگر آرزو باشد یک محال باشد باردیگرباز سمت تو آیم برنمیگردم این گذر دیگرکوچه گردیده. پرخطردیگر ز کوی ما چو رهگذر . به خیال هم نکن گذر ز خیر کوچه درگذر ز معصیت کردم حذر ز کینه دادم دل گذر به راه خیر نه راه شر که باورم کنی چه شد نکردی باورم به راه خیر برو دگر به اشتیاق این گذر دورم زعشق بی عمل دورم ز کوچه ام نکن ز معصیت کردم حضر که باورم کنی چه شد نکردی باورم به راه خیر پانهم به اشتیاق این گذر مرابه باورم رسانزخیرکوچه درگذرابراهیم خلیلیان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 14:40

قصه ورد زبانپسری از پدری میپرسد (این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست)گوش کن جان پدر کشتی نوح جهان است حسین قصهاش ورد زبان است حسین وطنش خاک جنان است حسین استاد مرام ، کوفیان است حسیناواخی عباس ساقی تشنه لبان است حسینکوچه پس کوچه کوفه آن شهر تفاق پیکهای کذب فرستادند با حبر نفاقسوی خورشید سلام آوردند آتشی بهر خیام آوردند قصه ملک ری آمد دیگر زر و دینار و بریق زیوربیعت از دست امام در آوردند سده و المای فراتنیزه بر آب فرات آوردند خنجر از قفل نیام آوردند بر گلوی ابن حیدر بردند خنجر شمر برحنجره گلشن لغزیدنورازحنجره نور بارید منشور زمین را تاباند نور سیاهی را قاپید نینوا پرنورشد قاتل ازنوردورشدازرحمت حق دورنورساری شدبعدگذشت سالها سیل مشتاقانبه سوی نور کربلاستدست سابیدن برآستان نور حکم دواستعزتش شهره آفاق بیرقش آیت احرار شده است ابراهیم خلیلیان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 14:40

فوت کوزهگریعلوم تجربی خواندهام زیست شناسی زمین راشناسی درس زمین را خوب آموختم الا بیابان بیابان رفتم سکوت طلب کرد شعرشناسیپرزتربت بیابان طلب کرد خاک شناسی طاهر بود خاک طلب کرد پاک شناسیپرستاره شبی در بیابان پاک طاهر شدم در شعر پاک دیر بود رسیدم نزد طاهر غضب کردکو وقت شناسی استاد طلب کرد استاد شناسیوارد شدم نزد استاد خواست کارآموزی کنم تجربه اندوزی کنم طلب کرد کوزه شناسی سوال بود برایمچه بود در فکر استاد مرا نزد کوزهگر فرستادراهی کارگه کوزهگریخاک را طاهر فرستاد پاک پاککوزه از گل ساخت کندکوزهگر ولی شاگرد گذارد کوزه را در تنوری دگردرتنورکوزه نهادم خرسند رفتم نزد استادخندید گفت فوت نکردی کوزه را گفتم : نگفتی این نکته را گفت صبر کن به صبرباید بگیری نکته راهنوز راه درازیست پیش رو کف دست بر پیشانی زدم نباید فرصت سوزی کنم بهتر است تجربه اندوزی کنمبیاموزم زاستاد فوت کوزهگری در فرصت دیگریزمان میبرد شاگرد بیاموزد صنعتگری فوت طاهر فرستاد شاگرد را کوزهگریتجربه با گذشت زمان بسازد دگر کوزه گرانابراهیم خلیلیان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 14:40

نان غفلت بر زمین زخم میانداخت هر سال پاییز با گاو آهنآسمان هم دست میانداخت هر سال پاییز کشاورز را یا میبارید یا نمیباریدگندم هر سال پاییز در زمین خشک مهمان بودبا دستان کشاورز بر زمین افشان هم پیمان بود با کشاورز و زمینآسمان میبارید یا نمیباریدپس از بارش باران به این پیوند وارد شد باران زمین گندم و فلاح جوانه کرد گندم رست ازخاک از تاریکی گسست با نور روشن شد خورشید همراه شدباران زمین گندم فلاح و خورشیدجوانه دوستدار حرکت بود پس از چندی باد او را حرکت داد چشم نواز میشد رقص جوانه در بادباد بر پیوند وارد شداز زمان فرصت خواست از خطر فارغ شد رسید بر دانهسازی باز کشاورز واردشدآرد ساخت با دانه گندم برای قوت مردمبی غذا بود گوسفند داد کاه و جوهای همراه گندم را کشاورز است بخشندهآردسازگندمدستاورد ارزندهنان حرمت دارد نان نبریمنان به غفلت نخوریمابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوریابراهیم خلیلیان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 5:40

بزرگی کوچکی(گپ کوچیری)کودکی با مادربزرگش عزم کردند جایی روی منزل خاله و خان دایی رویخبردار شد خودرو مسافربری رسانید خود درآنی به فرمانبریتا رساند به میزبان گام بردارد به مهمانبریکودک دوید بر صندلی جفت راننده پرید کنجکاو بود و جویا پرسان بود و پویا ز راننده پرسید نوشته روی داشبورد چیست؟استاد راننده گفت: نوشته جلو جای نشستن ننههاست کودک پرسان و جویان دگرباره پرسید برصندلی پشت سرم چه نوشته استاد به نرمی چنین گفت:نوشته جای نشستن نوههاستکودک اما زیرک و قند گفتار بود گفت راننده رادانم این نیست ترجمان نوشتههابگو که نشستم جای ننهها یک پلک برهم زدن نشست در جای نوههاننه را نشانید ، محل جلوس ننههانیاکان خوب ساخته بودند خودروی زندگی را نمایانده بودندجایگاه بزرگ وکوچکی راابراهیم خلیلیان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 5:40

صفحه بندی