.
های بالانشین بس است
اینهمه ظلم و گستاخی
کم نکردهای خاندخت
گوشت دلم را سلاخی
رعیتزادهام درست
جایز نیست طلب ثاری
با دست به زنجیر افت دارد
خنجر بدست را پیکاری
هرآنچه امر کرده بودی
به پیشگاهت سپردم من
غیر یک جان چه داشتهام
که صدهزار بار مردم من
گیسوکمند ضحاکسرشت
عشق نه، خون است تو را کیش
فارغبال بکش من را
زیرا که بیقومم و خویش
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی