(فصل 1)
چه شد که در این فصلَ بهارِ دل من
نگاه مــن، بـه تیـر نگـاه یـار نخـورد
دلـم اسیـر نگشـت و، نـه خیالـم آشفت
زگوشه چشمی، به سمت من نظاره نشد
به گمانم دل سهراب، به من نزدیک است
گفته بود قایقی باید ساخت، کو؟ چه شد؟
قـایقـی بایـد سـاخــت، قـایقی بـی پـروا
که تماما بتوان، پشت ابرهای سفید گم شد
زمان زمانه ی، دلَ منِ بی خیال نیست
ای کیمیاگران اصیل، می شود مه شد؟
سلام شما را، به سهراب خواهم گفت
اگر خیال شقایق، در فرشته ها ثابت شد
برچسب:
نویسنده: نگار فدایی