خرید بک لینک

بسم الله الرحمن الرحیم
*قصه دیو 1*

قصه دیو سیاه
بچهها جون گوش کنید
واستون میخوام قصه بگم
قصه دیو سیاه
قصه فرشتهها
قصه از آدمها
قصه از آن دورها
قصه جنگ و نبرد
قصه آدم خورا
حالا گوش کنید بگم
بچهها جون یکی بود یکی نبود
غیر خدا هیچکس نبود
توی دشتستون دور
دم کوههای بلند
چشمهای میجوشید
آب چشمه توی دشت جاری بود
آره بچههای خوب
آدما ، گاوها ، همه پرندهها
همه جونورا
آب اون چشمه رو میخوردند
آدمها مزرعه داشتند
باغ داشتند
خلاصه بچهها جون
آب اون چشمه برای همشون نعمت بود
بچهها اینو واسه تو بگم
توی اون ده بزرگ
با همه آدماش
با تموم باغها ، مزرعههاش
با تمام گاوها ، پرندههاش
فقط یک چشمه بود
یکی از روزهای خوب
در حالی که مردم ده توی باغها
توی مزرعهها مشغول کار بودند
آب جویبارها کم کم پایین رفت
کم کم خشک شد
دیگه از چشمه به سوی جویها
آبی سرازیر نبود
آره بچههای خوب
لب چشمه دیوی خوابیده بود
آب چشمه رو میخورد
آدما هو هوکنون
گاوها نعره کنون
سوی چشمه اومدن
همشون دیو سیاه را دیدند
همشون ترسیدند
کسی یارای جنگ با او نداشت
غروبها موقعی که دیو سیاه خوابیده بود
مردها کوزه بدست
میرفتند از سر چشمه آب میآوردند
دیگه آبی واسه مزرعههاشون نبود
زندگی برای اونها دیگه سخت شد
روزی از روزهای سخت
حسنک یکی از پسرهای غیور ده
رو به هم ولایتیها کرد و گفت
بیاییدباهم بریم به جنگ دیو
همشون ترسیدند
همگی داد زدند
حسنک به جنگ دیو
مگه دیونه شدیم
همگی کشته میشیم
حسنک خندید و گفت
همگی به حرف من گوش کنید
همگی ترس و فراموش کنید
اگه ما با همدیگه یکی شویم
میتونیم راه آب و باز کنیم
میتونیم زندگی آغاز کنیم
یکی از مردهای ده
سخنی گفت چنین
ما میایم به جنگ دیو
به جنگ دیو سیاه
ولی پیشاپیش این جنگ
حسنک باید تو باشی
حسنک حرفاشونو قبول کرد
گفت دوستان
پس بریم به جنگ دیو
همگی داس به دست
همگی چوب به دست
رفتند به جنگ دیو
آره بچههای خوب
آنها دیو سیاه را کشتند
آنها چشمه رو آزاد کردند
آنها راه آبو باز کردند
آنها زندگی آغاز کردند
ولی بچههای خوب
حسنک در جنگ با دیو سیاه
کشته شد.

سیدجلال حسینی دهبنه

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 23:42

صفحه بندی