
فریاد خاموش آهی کشد پیاپی، بلواست در جهانش خنجر رسیده گویا ،تا مغز استخوانش خیزد زبانههایی، سوزندهتر ز آتش نور از قمر نتابد، ما بین اخترانش بغضی است در گلویش، هرگز به کس نگوید حرفی رسد به ذهنش، تردید در بیانش قلبی چو برف و کوهی از حرف اندرونش قفلی نهاده بر لب، زنجیر بر لبانش در زیر چرخ دنیا، له گشته دست و پایش آتشفشان خشمی ،در عمق دیدگانش انگشت میفشارد ،لب میگزد به سختی سر خورده است و ناگه برخاست از مکانش باری ثقیل و مشکل، بر دوش میکشاند فریادهای صامت، میکاهد از توانش ریگی نبوده هرگز ،ما ...
ادامه مطلب