
خواستگاری سمت خانه می رود،در میان کوچه ناگهاندختری خریده میوه از دکانمیکشد به رخ عشوه های ماهرانه ای چادرش گزیده با لبان از کنار او گذشتبرق چشم او ،میشود لهیب عشقدر دلش نشست ، خواب را ز اوگرفت گوش میدهد ترانههای عاشقانه راعطروعود میزند به خویش،میکشد اتو لباس را ،دست میکشد به ریشبا پدرومادرش ،سمت کوی یار میروددرگشوده شد کیک وگل به دست ،گوشه ای نشست خسته از رکود،راز دل گشود روبروی هم نشستهاند حاضران دلبر خجالتی چای میبرد زیر چشم خیره میشود به اوقطرهای عرق نشسته بر جبین لرزههای دست، میر...
ادامه مطلب